دوست دارم تمام زندگیام را جمع کنم و بروم
تا دور .
بروم تا در ماندن غرق نشوم .
دلم
تنها ، رفتن میخواهد .
رفتن و نرسیدن .
بیزارم از ماندن .
از این که یک جا بنشینم و منتظر .
منتظرِ اتفاق ،
تا بیافتد .
دوست دارم سکوت کنم .
سکوت کنم
تا صدایم در هیاهوی کلمات گم نشود .
تا نگفتنیهایم فدای رازهای برملا نشود .
دوست دارم
"تو" را فریاد بزنم .
تا در گلویم بغض نشوی و
در دلم
حسرت