الهی! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر
الهی! چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است
و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و بیهوش است
الهی! ما همه بیچارهایم و تنها تو چاره ای و ما همه هیچ کاره ایم
و تنها تو کاره ای
الهی! چشم بسته و تن خسته ام، راه بسیار می روم
و مسافتی نمی پیمایم.
وای من اگر دستم نگیری و رهایی ام ندهی
الهی! خودت آگاهی که دریای دلم را جزر و مدّ است
چگونه همیشه به یادت باشم وقتی که فقط در رنجها صدایت می کنم ؟
و چگونه صدایت کنم در حالی که می دانم فاصله ، توهمی بیش نیست .خدایا : همواره با من بمان و تنهایم مگذار . بگذار نخی به انگشتانم ببندم تا هرگز فراموشت نکنم که تجربهً آرامش تنها با تو میسر است ...
اگر زندگی ام انطور است که می خواهی ، بی قراری ام را کنار می گذارم و آرام می گیرم
وقتی که فکرش را می کنم اگر قطره آبی کم بود کل هستی احساس تشنگی می کرد، دستم نمی رود گلی را بچینم مبادا ستاره ای لطمه ببیند .الهی! از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام