حرف هایی هست که بایستی همیشه و هر زمان در گنجینه ای گرانقدر خود یعنی قلب آدمی باشد.
قلبت از شدت همین حرف ها در فشار است............
همین حرف ها بغضی همیشگی را در گلویت به یادگار می گذرانند و ...
در آن زمان که احساس می کنی حرف هایت باید شنونده داشته باشد؛
نمی توانی به زبان بیاوری.........
هر چه از زمین و زمان به یاد داری؛ بهانه می کنی تا حرف زده باشی. اسمش را«درد» می گذاری.........
اما مختص وجود تو نیست. حرف ها و غم های دیگران را بهانه می کنی تا حرف زده باشی.
گاهی تو به یک اشاره قناعت می کنی تا عزیزت، تا مخاطبت بفهمد نا گفته ات را.
چنین کسی را سراغ ندارم. می گویم و می نویسم اما نه من می توانم بگویم درد ناگفته ام را و نه مخاطبم به فکر چاره ای برای فهمیدن هست.
حرف ها و خواسته در کار هم مداخله کردند. به عادت همیشه در نیمه رها می کنم کلمات را...........