سـرشــارم از سکـوت اجبــاری، وای از آن روزی کــه قــفل اجبـــار بشــــکند؛ هــمه را میشکـــنم...
سـرشــارم از سکـوت اجبــاری، وای از آن روزی کــه قــفل اجبـــار بشــــکند؛ هــمه را میشکـــنم...
و تازه میفهمم
که برف خستگی خداست...
آنقدر که حس میکنی
پاکنش را برداشته و میکشد
روی نام من...
روی نمام خیابان ها...
روی تمام خاطره ها...
