گل سرخی به او دادم . گل زردی به من داد...!!!
برای یک لحظه ی ناتمام قلبم از طپش افتاد ... !!!
با تعجب پرسیدم :
مگر از من متنفری ... ؟؟؟
گفت :
نه ؛ باور کن ... نه !!!
ولی چون تورا واقعا دوست دارم نمی خواهم پس از آنکه
از لبانم کام گرفتی برای پیدا کردن گل زرد ؛ زحمتی به
خود هموار کنی ...
صادقانه پذیرفتم... چه فریبنده آغوشت برایم باز شد... چه ابلهانه با تو خوش بودم.. چه کودکانه همه چیزم شدی... چه زود نیازمندت شدم... چه حقیرانه ترکم کردی... چه ناجوانمردانه واژه غریب خداحافظی به میان آمد...چه بی رحمانه من سوختم ... ولی هنوزم دوست دارم غریبه..
می نویسم که تو بخوانى، اما حیف !
دیگران عاشقانه هاى مرا می خوانند و یاد عشق خودشان می افتند !
و تو… حتى نگاه هم نمی کنى …!(البته فکر میکنم دیگران هم نمیخوانند...)
یادت که از راه رسید خیال کردم برای بردن درد آمده !
گمانم غلط بود، تو حوصله ات جای دگر بند بود....
دلم برای کسی تنگ است که گمان میکردم
می آید ، می ماند و به
تنهاییم پایان میدهد
آمد ، رفت و به زندگی ام پایان داد
هنوز نیامده ای خداحافظ ؟ تقصیر تو نیست ، همیشه همین گونه بوده ، برو اما من پشت سرت نه دست که دل تکان می دهم
صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم
می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی
و من می شنوم، می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پرکشیدن باز می دارد
آه ، ای شکوه بی پایان...
من می شنوم،
به آسمان بگو که من می شکنم ! هر آنچه تو را شکسته
و می شنوم هر آنچه در سکوته تو نهفته...
وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
باز هم دلم گرفته... انگار عمریست اسمان ابریست و باران نمیبارد
"خدایا ممنون از مهربونیات"
شده ام سنگ صبور روزگار.....
دارد تمام غم های دیرینه اش را یک جا به خوردم می دهد...
زندگی یعنی :
ناخواسته به دنیا آمدن
مخفیانه گریستن
دیوانه وار عشق ورزیدن
و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد، مردن .
*...گاهی عمر تلف میشود ؛
به پای یک احساس ....
گاهی احساس تلف میشود ؛
به پای عمر !
و چه عذابی میکشد ،
کسی که هم عمرش تلف میشود ؛
هم احساسش ...*
*...طبیب درد بیدرمان کدامست
رفیق راه بیپایان کدامست
اگر عقلست پس دیوانگی چیست
وگر جانست پس جانان کدامست
چراغ عالم افروز مخلد
که نی کفرست و نی ایمان کدامست
پر از دُرٌست بحر لایزالی
درونش گوهر انسان کدامست
غلامانه است اشیاء را قباها
میان بندگان سلطان کدامست
یکی جزو جهان خود بیمرض نیست
طبیب عشق را دکان کدامست
حَوا که بغض کند حتی خدا هم اگر سیب
بیاورد چیزی جز گریه آرامَش نمی کند سیب ها
را قایم کنید خبر های امروزی همه شوم بودند من حَوای پر
از بغضم .. !
ما کسانی به فکرمان هستند را به گریه می اندازیم .
ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمان نیستند .
و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برایمان گریه نمی کنند .
این حقیقت زندگی است و عجیب است ولی حقیقت دارد ...
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بخون سکوت مرگ بارم را..........
کسی جز تو قادر به خواندن نیست.........
حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقی نداشت…
دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت…
حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجه نزد…
زخم داشت اما ننالید…
گریه کرد اما اشک نریخت…
حکایت من حکایت کسی بود که…
پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنود ...
مثل بذری بکارم که فردا
بارور گردد ونسل عشاق
ازمحیط زمین برنیفتد
" دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی"
دیگر تنهاییم را با کسی قسمت نخواهم کرد...
یک بار قسمت کردم چندین برابر شد!
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته
وهیچ چیز
نه این دقایق خوشبو . که روی شاخه ی نارنج میشود
خاموش.
نه این صداقت حرفی.که درسکوت میان دوبرگ این
گل خوشبوست.
نه.هیچ چیزمراازهجوم خالی اطراف
نمیرهاند
وفکرمیکنم
که این ترنم مرموز تاابد
شنیده خواهدشد"
سهراب سبهری
نوشته هایم را میخوانید...!
ومیگویید چه زیبا..!!
راستی..
دردهای آدمها ..زیبایی دارد.؟؟!!
" حس_______تنهایی "
هرچه قدر بد شدی بازم حرف رفتن نزدم...
تو همش راه تو رفتی من همش راه اومدم...
تا به سختی ها رسیدیم...
خودتو باختی چرا؟؟
اگه دوریم دغدغت بود...دورم انداختی چرا..؟؟
این روزها
دلگرمی میخواهم!
وگرنه
چیزی که زیاد است
سرگرمی...!!
دلتنگتر از همه ی دلتنگی ها
گوشه ای میشینم
حسرت ها را می شمارم
و باختن ها را
و صدای شکستن ها را
وجدانم را محاکمه می کنم.....
من کدام قلب را شکستم وکدام امید را ناامید کردم!
کدام احساس را له کردم و کدام خواهش را نشنیدم!
و به کدام دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم؟!
دلـگیرم از پاییز...
تمام زخم های کهنه ام را تازه کرد
برگ های امیدم
که یکی یکی از شاخه های قلبم فرو ریخت...
هوای ابری چشمانم
که هر لحظه غم ندیدنش را بهانه می کرد و می بارید...
روزهای کوتاه شادی هایم
شب های بلند دلتنگی هایم
سردی دستانم
و مهر دردانه ای که آذر بر دلم نشاند و رفت...