مرا زمانی از دست دادی
که میان روزمرگی هایت گم شده بودی
و تو فرصت آن را نداشتی
که دلتنگم باشی
عجب از من!!!
... تمام دلمشغولی ام تو بودی...
تمامی دقایقم با تو می گذشت
اما حتی در لابه لای دفتر خاطراتت هم نبـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــودم!!!
نمی دانم مسافر کدام غروبم و به کجا پناه بیاورم که این چنین
خواسته هایم بوی ناامیدی می دهد شاید نمی دانی
دیشب ستاره ای در آسمانم ندیدم ، آری ستاره ام را از من گرفته اند
و من هر روز جایش را از سکوت آسمان می پرسم
عجیب است دریا
همین که غرقش می شوی
پس می زند تو را
درست مثل بعضی آدم ها.....
غـــــــمـ کــه نـوشتـن نـــدارد
نفــــوذ مــی کند در استخـــوان هـــایت...
جاســـوس مـــی شود در قــلبتـــ
آرام آرام از چشـــمـ هـایت میـــــریـزد بیـــــــرون...
گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.
خدا گفت: چیزی بگو !
گنجشک گفت: خسته ام.
خدا گفت: از چه ؟
گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.
خدا گفت: مگر مرا نداری ؟
گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .
خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟
گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.
خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.
چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟
گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .
خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .
گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود
مدتهاست پریشانم....گم شده ای دارم نمیدانم چیست...کیست...
فقط میدانم هرک هست ...هر چ هست ...وجودم بدان نیاز دارد...
اشک ریختن هایم بی بهانه است...احساسم بی نتیجه است...آه کشیدنم بی دلیل...چ شده...آن ک در تاریکی می نگرد مرا کیست؟
ب راستی آسمان برای که می گرید اینگونه؟پا ب پای آسمان ونم نم گریه هایش می گریم تا چشمان از دیدن سیاهی ها سپید شود ...تا قلبم از تیرگی ها شسته شود ...تا روحم آرام شود ...وجودم صیقل یابد...دیدگانم شفاف گردد...
گریستن برای چیست آسمان...برای موجودات زمینی یا سیاهی که بر زندگیشان کشیده اند؟
من میدانم می گریی برای دل تنگ خدا کسی که همچو ما تنهاست با اینکه اشرف مخلوقاتش اینجاست..... .
تا حالا شده فقط یه انگیزه برای بودنت باشه؟
تا حالا شده هق هق گریه هاتو فقط تو گلو بشکنی تا کسی صداتو نشنوه؟
تا حالا شده درد که داری دهانت را روی بالشت بذاری و فریاد بزنی؟
تا حالا شده انقدر حرف داشته باشی برای گفتن اما گوشی نباشه برای شنیدن
و فقط تو بمونی و دفتر تنهاییت !
تو بمونی و کیبورد رنگ و رو رفته ی کامپیوترت؟
تا حالا شده تو یه اتاق تاریک تنها زانوهاتو بغل کنی و گریه کنی و از خدا بخوای مرگتو برسونه؟
تا حالا شده صبح که همه بیدار میشن و با انرژی ان
تو دستت بخوره به بالشت خیست و یادت بیاد انقدر گریه کردی که از حال رفتی ؟
سکوتم فریادی است که گوش فلک را کر می کند
و اشکهایم دریایی است که غرق خواهدکرد هر انچه در مسیرش باشد
اخر از حس تنهایی خواهم مرد
روزی که دستانش را رها کردم باور نداشتم ر وزی
دوباره دستانش عادتم خواهد شد
ولی این بار او دستانش را رها کرد
این بارمن شاهد رفتنش هستم
سکوت ازار دهنده اش را ببین
دیگر حتی نمیتوانم از چشمانش بخوانم
عذاب بدتر از این چه خواهد بود
چه میتوانم بگویم
من که زمانی راندم
حالا باید بمانم و با دل زخمی تر از همیشه ام
چه سخت است بی زخم مردن
نمیدانم چه جرمی کردم و تاوان چه چیز را میدهم
خلاصی میخواهم حتی با مرگ
دیگر چرا حکم ابد
وقتی بهش گفتم : دوست دارم !
عوضـــــــــــــــــی شد !
بعدها فهمیدم من عوضــــــــــی گرفته بودم !!!
عوضـــــــــــــــی بود !!!
باران را خیلی دوست دارم
باران یعنی
نقطه چین تا خدا...!
مدتی است
از آن بی نظمی در آمده ام
مدتی است
درست سر ساعت
دیرم می شود...!!!
نمیدانم
چرا چشمانم
گاهی بی اختیار خیس می شوند
می گویند
حساسیت فصلی است
آری من به فصل؛فصل این دنیای بی تو حساسم...!!!
نوشته هایم را میخوانید...!
ومیگویید چه زیبا..!!
راستی..
دردهای آدمها ..زیبایی دارد.؟؟!!
" حس_______تنهایی "
بیا سیب را با هم گاز بزنیم
گور بابای بهشت! بهشت من این جاست
که تو را بی شرمانه به آغوش بکشم
"اما کجا دنبالت بگردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آغوشت نه!حداقل نگاهت کنم"
رسیده ام به حس برگی که میداند ازهرطرف بیاید سرانجامش افتادن است
راننده تاکسی اسکناس رو گرفت و پرسید: ۱نفری؟ مکث کردمو گفتم خیلی وقته
گاه سکوتی طولانی نشانه رضایت نیست آغاز ناباورانه یک پایان است..
ومن غرق سکوت مبهوت این پایانم واو حتی آغاز این پایان راهم حس نکرد..
به کبریت نیازی نـیـست!
سیگار را بر لـبـم می گذارم و به درد هایم فکـر میکنم...
خــودش آتــش می گیرد...!
هوایت که به سرم می زند..............
دیگر در هیچ هوایی................،
نمی توانم نفس بکشم!عجب نفس گیر است هوایِ بی تویی...
میدانی...گاهی زندگی سخت میشودواین راهیچکس نمیتواندبفهمدجزخودت..
مثل همیشه که فقط خودت میدانی چقدرتنهایی...مثل همیشه که فقط خودت میدانی وبالشی که هرشب اشکهایت رادردلش جامی دهد...فقط خودت میدانی تاحالاچندباربغض هایت رادرگلوخفه کرده ای تامباداهوس باریدن به سرشان بزند...مثل همیشه که فقط خودت میدانی سادگی های دلت را...دلی که هیچ وقت نتوانست هفت خطی رابازی کند...مثل همیشه که فلسفه دیوانگی هایت رافقط خودت میدانی وآیینه قدی اتاقت...مثل همیشه که فقط خودت میدانی پشت شیطنت هاوشلوغ بازی هایت چه چیزی راپنهان میکنی...مثل همیشه که...
...
سنگ هایـی کـــه من از یادِ تو بر دل میــــزدم
خانه ای میشد
اگر خانه بنا میکردم . . .
کاش می دانستم...
چه کسی سرنوشت را برایم بافت...
آن وقت به او میگفتم...
یقه را آنقدر تنگ بافته ای...
که بغض هایم را نمی توانم فرو دهم...