صبور باش خدا ..! گرسنه ای باقی نمی ماند شک ندارم ، همین روزها همه ســیــر میشوند ؛ از زنـدگـــی ...
به هر زبانی که بدانی یا ندانــی...
خالی از هر تشبیه و استعاره و ایهام...
تنهــا یک جمله برایت خواهــــــم نوشت...
دوسـتت دارم خـاص تریـن مخاطب خـاص دنیــا...!
کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند…
کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو
رودی از اشک به راه انداخته ام….
و کاش پرنده ی سوخته بال عاشق از جانب من
به تو این پیغام را می رساند که:
امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته
در حال فرو ریختن است
اگر سهم من از این همه ستاره،
فقط سوسوی غریبی است،
غمی نیست.
همین انتظار رسیدن شب،
برایم کافیست...
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را کاش که می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
وتکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد...!؟
به نظر من فروغ فرخ زاد یه معرکه است.یه زن واقعی.یکی که دیگه مثل اون به دنیا
نخواهد اومد.
یکی از جمله هاشو خیلی دوس دارم؛گوشش کن:
"از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را"
یعنی دوست عزیز خودتی که باید واسه خودت کاری کنی
من یاد گرفته ام ..
که فراموش کنم هر چه که به گریه می اندازد دل و نگاهم را
یاد گرفته ام ..
که بگذرم از کنارِ اشک ..
و قوی سازم دل را ..
می دانم که ..
هیچ طوفانی .. تا ابد نخواهد ماند ...
منکرِ غم .. نخواهم شد
اما .. با لبخند قهر نخواهم کرد
و می دانم که زندگی .. معجونیست از همه چیز
این من هستم که باید خود را تطبیق دهم با آن
خدایا .. کنارم باش
تا در کنار تو .. احساسِ قدرت کند دلم
وقتی که خسته ای .. وقتی که با غمِ دلت نشسته ای
وقتی هیچ چیز .. خوشایندِ دلِ تو نیست
تو می مانی و لبی که ..
با اصرارِ تمامِ دلت .. آن را محکم تر از همیشه بسته ای
و از پشتِ این درِ بسته ... فریادت را در نگاهت آنچنان می ریزی
که طوفانی می شود دلت ... بغض می کند ابرِ نگاهِ تو
و اینجاست که باز دوباره .. تو و دلت .. بیقرارِ بارانی
بارانی که .. هر جائی نمی بارد
و تازه می فهمی که
چقدر .. تنهایی ..
بی هیچ شانه ای برایِ باریدن
الهی
با تو با واژه و کلام
سخن نمیگویم
با تو از دردهایم، نیازهایم
سخن نمیگویم
با تو از بخشش نمیگویم
لحظه های عظیم با تو بودن را
با سخن از خواسته هایم
کوچک نمیکنم
اما نگاهت میکنم
از چشمانم میخوانی
نیازی به سخن گفتن نیست
فقط نگاهم کن، همین
گــاه دلم میگیرد ،
گــاه زندگی سخت میشود .
گــاه تنها ، تنهایی آرامش می آورد
گــاه گذشته اذیتم می کند .
گــاه هوایت دیوانهام میکند .این " گــاه " ها ، گــهگاه
تمامِ روز و شب من میشوند ...
آن وقت بغض راه گــلویم را میگیرد ... !درست مثل همین روزهــا…
درد مرا شمعـــــــــی می فهمد …
که برای دیدن یـــــــک چیز دیگــــر ،
آتشـــــــــش زدنــــد …
خسته ام...
از صبوری خسته ام...
از فریادهایی که در گلویم خفه ماند...
از اشک هایی که قاه قاه خنده شد...
و از حرف هایی که زنده به گور گشت در گورستان دلم
آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را ،
در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . . .
این روزها معنی را از زندگی حذف کرده ام ...
برایم فرق نمی کند روزهایم را چگونه قربانی کنم
اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم!
قیصر امین پور
این سیگاری که می کشم...
همان فریاد هایی است که نمی توانم بزنم...
همان حرف هایی که یارای گفتن به کسی ندارم...
همان دلتنگی هایی که روز به روز پیرم میکند...
همان خاطراتیست که نه تکرار می شوند و نه فراموش...
مــن دیوانــه نیستــم فقــط کمــی تنهایــم همیــن !
چــرا نــگاه می کنــی ؟
تنــها نــدیده ای ؟
بــه مــن نخنــد ، مــن هـــم روزگــاری عزیــز دل کســی بــودم !
و سکوت...
زیباترین آواز در سمفونی تنهایی
در اوج فرو رفتن در خویش
در اعماق قله رهایی
به هنگامی که نمی بینی آشنایی که ببیند تو را
که برهاند تو را از قفس بغض
که بپرسد :
به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای !!
اگــر نـــدیــدن فــرامـــوشـی مــی آورد. . .
بــهــشت را فــ ــرامــ ــوش مــیکـــردم. . .
کــه هـــزار ســـآل اســـت نـــدیــده ام. . .
نــــه تــــ ـــو رآ بــآ دو روز. . .
یــــِــه حالــــــِــے בارم ایــــِــن روزا ،
نه آرومـــَـــم نه آشوبــــَـــم !
به حالــــَــــم اعتبارے نیستـــــ ..
تـُـــــو که باشــــِـے منـــَـــم خـوبــــَــم...
وقتی چشمـ ـانمــ را روی همــ می گذارمـــ
خوابـــ مـ ـرا نمی بــ ـرد
تــ ـو را می آورد !
از میانــ فرسنگــــ ها فآصلـ ـ ـهـ ...!